0% read
کیومرث؛ نخستین پادشاه

کیومرث؛ نخستین پادشاه

کیومرث؛ نخستین پادشاه

حدود ۶ دقیقه مطالعه
آغاز خواندن روایت

درآمد داستان

سخن‌گوی دهقان، آن راوی کهنِ روزگاران، از آغاز داستان پادشاهی سخن می‌گوید؛ از آن‌که نخستین بار تاج بر سر نهاد و آیین فرمانروایی را در جهان بنیاد کرد. از روزگاری می‌گوید که یادش جز در سینه‌ی پدران و روایت فرزندان نمانده، و از آن نام بزرگ که پایه‌ی شهریاری را استوار ساخت. در این روایت کهن، آغاز تخت و کلاه به نام کیومرث گره خورده است؛ نخستین شاهی که جهان با او رنگ نظم، آیین و زندگی گرفت.

روایت اصلی

۱

پدیدار شدن نخستین شهریار

با برآمدن خورشید در برج حمل، جهان دگرگون شد و فروغی تازه بر گیتی تابید. در همین هنگام، کیومرث به‌عنوان نخستین کدخدای جهان پدیدار شد و جایگاه خویش را بر فراز کوه برگزید. او و یارانش با پوششی از پوست پلنگ، زندگی‌ای ساده اما بنیادین را آغاز کردند. از او آیین خوراک و پوشاک شکل گرفت و مردمان نخستین نشانه‌های زیستن را آموختند.
فرّه شاهانه‌ی او چون ماهی درخشان می‌تابید و همه‌ی جانداران، از دد و دام گرفته تا پرندگان، به سوی او آرام می‌گرفتند. همگان در برابرش سر فرود می‌آوردند و آیین خویش را از او می‌آموختند. بدین‌گونه، جهان برای نخستین بار طعم نظم و آرامش را چشید.

پژوهنده نامه‌ی باستان

که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کایین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

کیومرث شد بر جهان کد خدای

نخستین به کوه‌اندرون ساخت جای

سر تخت و بختش برآمد ز کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

از او اندرآمدهمی پرورش
که پوشیدنی نو بد و نو خورش

به گیتی‎بر او سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

۲

پیدایش دشمن و آغاز تهدید

در کنار این شکوه، تاریکی نیز سر برآورد. اهریمن که تاب دیدن این فروغ را نداشت، در دل خود کینه پرورد و برای برهم زدن این نظم، فرزندی دیوسیرت و جنگ‌آور پرورش داد. این دیو، با سپاهی سهمگین، آهنگ برانداختن تخت کیومرث کرد.

کیومرث از این خطر آگاه نبود، تا آن‌که سروشِ آسمانی فرود آمد و او را از نقشه‌ی دشمن آگاه ساخت. با رسیدن این خبر، آرامش نخستین جهان جای خود را به بیم و آمادگی برای نبرد داد.

۳

سیامک و مرگ تراژیک

سیامک، فرزند دلیر و محبوب کیومرث، که امید آینده‌ی این پادشاهی بود، با شنیدن خبر دشمن به خروش آمد. او بی‌درنگ سپاهی فراهم کرد و خود پیشاپیش به میدان رفت. در آن زمان هنوز آیین جنگ و زره و جوشن به‌درستی پدید نیامده بود، و او تنها با پوششی ساده به نبرد دیو شتافت.

در رویارویی سخت، سیامک با دیو سیاه درآویخت، اما نیروی دیو چیره شد و او را بر زمین افکند و از پای درآورد. با مرگ او، نخستین فاجعه‌ی بزرگ در تاریخ جهان رخ داد و سپاه بی‌سالار ماند.

سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه‌دیو پلید

دل شاه‌بچه برآمد به جوش
سپه انجمن کرد و بگشاد گوش

بپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نبد خود نه آیین جنگ

پذیره شدش دیو را جنگ‌جوی

سپه را چو روی اندرآمد به روی

سیامک بیامد برهنه‌تنا

برآویخت با پور اهرمنا
بزد چنگ واورونه دیو سیاه
دوتاه اندرآورد بالای شاه

فگند آن تن شاه‌زاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه به چاک
سیامک به دست خزوران دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو

۴

سوگ و بیداری

چون خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، جهان در نگاه او تیره شد. از تخت فرود آمد و با سوگی عمیق، همراه با مردمان و حتی جانوران، به ماتم نشست. یک سال تمام، زمین و زمان در اندوه این فقدان فرو رفت.

سرانجام، پیامی از سوی خداوند به او رسید و او را به شکیبایی فراخواند؛ اینکه اندوه را کنار نهد و برای دادخواهی آماده شود. این پیام، نقطه‌ی گذار از سوگ به حرکت بود؛ جایی که اندوه به انگیزه‌ای برای عدالت بدل شد.

چو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز تیمار گیتی بر او شد سیاه

فرود آمد از تخت ویله‌کنان
زنان بر سر و گوشت شاهان کنان

دو رخساره بر خون دل سوگوار
دژم کرده بر خوشتین روزگار

خروشی برآمد ز لشکر بزار
کشیدند صف بر در شهریار

همه جامه‌ها کرده پیروزه‌رنگ
دو چشم ابر خونین دو رخ بادرنگ

دد و مرغ و نخچیر کرده گروه
برفتند ویله‌کنان سوی کوه

نشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار

درودآورنده‌ش خجسته‌سروش
کزین بیش مخروش و بازآر هوش

سپه ساز و برکش به فرمان من
برآورد یکی گرد از آن انجمن

۵

هوشنگ و پیروزی عدالت

هوشنگ، فرزند سیامک، که نزد کیومرث پرورش یافته بود، به‌عنوان وارث این راه برگزیده شد. کیومرث رازها و دردهای خود را با او در میان گذاشت و فرماندهی سپاه را به او سپرد.

سپاهی از انسان‌ها، جانوران و نیروهای نیک فراهم آمد و نبردی بزرگ میان روشنایی و تاریکی درگرفت. در این نبرد، هوشنگ همچون شیری خشمگین بر دیو تاخت و سرانجام او را از پای درآورد. با مرگ دیو، انتقام سیامک گرفته شد و نظم و عدالت بار دیگر در جهان استوار گشت.

پس از این پیروزی، روزگار کیومرث نیز به سر آمد و او جهان را ترک گفت. اما آنچه از او باقی ماند، آیین زندگی، بنیان پادشاهی و درسی جاودان بود: اینکه جهان گذراست و نیک و بد در آن پایدار نمی‌ماند، اما نام و کردار انسان است که در یادها باقی می‌ماند.

سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشت

گرانمایه نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

به نزد نیا یادگار پدر
نیا پروریده مر او را به بر

نیاییش به جای پسر داشتی
جز او بر کسی چشم نگماشتی

چو بنهاد دل کینه و جنگ را
بخواند آن گرانمایه‌هوشنگ را

همه گفتنی ها بدو بازگفت
همه رازها برگشاد از نهفت

که من لشکری کرد خواهم همی
خروشی برآورد خواهم همی

تو را بود باید همی پیشرو
که من رفتنی ام تو سالار نو
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
ز درندگان ببر و کاس دلیر

سپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپهدار با گیر گندواری

پس پشت لشکر کیومرث شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاه

بیامد سپه دیو بی ترس و باک
همی بآسمان برپراگند خاک

ز هرای درندگان چنگ دیو

شده سست و از خشم گیهان خدیو

به هم بر فتادند هر دو گروه
شدند از دد و دام دیوان ستوه

بیازید چون شیر هوشنگ چنگ
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

کشیدش سراپای یکسر دوال
سپهبد برید آن سر ناهمال

به پای اندرافگند و بسپرد خوار

دریدش بر او چرم و برگشت کار

«

بیت برگزیده

چن آمد مر آن کینه را خواستار

سرآمد کیومرث را روزگار

»

Characters

نقش‌آفرینان این روایت

شخصیت‌هایی که در این بخش از روایت حضور دارند.

3 شخصیت

ادامه مسیر روایت

فصل پیشین یا روایت بعدی را دنبال کنید و مسیر داستان‌های شاهنامه را پیوسته‌تر بخوانید.

دیوان روایت‌ها